تبليغاتX
نوشتاری از آنچه که می توان نوشت - معماران
می شود مانع نوشتن شد ولی نمی شود مانع اندیشه شد.

 

معماران آموزش و پرورش

در زمان شاه عباس که داشتند پل الله وردیخان یا همان سی و سه پل خودمان را بنا می کردند روزی معماران و بنایان متوجه شدند که مردی دارد از دور پل را نظاره می کند هی این طرف می رود یا آن طرف . خلاصه با قدم متر می کرد . گاهی هم می نشست و با چشم دو طرف رودخانه را با کنار پل طراز می کرد . خلاصه خیلی مشغول بود .

معماران به طرف او رفتند و با کلی احترام گفتند :

جناب معمار آیا اشکالی در کار پل است ؟ شما متوجه مشکلی شده اید ؟

طرف بادی به غبغب انداخت و گفت :

من تا حالا حساب می کردم اگه قرار بود پل را به جای اینکه روی عرض رودخانه بزنند روی طول می زدند عجب پلی می شد !

ما از این معماران متاسفانه در آموزش و پرورش زیاد داریم . طرف الف را از ب تشخیص نمی دهد . اصلا باد کلاس به تنه اش نخورده است با کلی باد می گوید : به نظر من ... !

بهش بگید لطفا صبر کنید . تا پریروز شما تو فلان مغازه لوبیا فروش بودید از صدقه ی سر خط بازی و بازی های چپ و راست حالا پستکی به تو داده اند . پس بالاغیرتا پیاده شو باهم بریم . خیلی خبری نیست . لطفا هم حساب نکن که پل را چطوری بزنی ! اصل اول این است که نو نمی دانی در آموزش چه خبر است . پرورش آن طلبت .

راستی چند تا از این معماران شما می شناسید ؟ بیائید قصه هایشان را تعریف کنیم تا کمی بی خودی بخندیم .

اما ؟

( بر گرفته از وبلاگ مندسن )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 20:43  توسط حمیدرضا شجاعی نیا  |